انسانها آنچنان که زیست میکنند میاندیشند، نه آنچنان که میاندیشند، زیست میکنند.
در بخش نخست این بحث، مسئلهٔ اصلی «ازخودبیگانگی در عصر آگاهی» بود؛ عصری که در آن انسان بیش از هر زمان دیگری اطلاعات دارد، اما الزاماً به همان نسبت از قدرت اثرگذاری بر جهان اجتماعی برخوردار نیست. شکاف میان دانستن، فهمیدن و توانستن، بهویژه در شرایط ایران امروز، مسئلهای اساسی است. جامعه میبیند، تجربه میکند، تحلیل میکند و اعتراض دارد، اما میان این آگاهی و تبدیل آن به قدرت اجتماعی پایدار، فاصلهای جدی وجود دارد.
اما برای فهم این فاصله، شاید لازم باشد یک گام به عقب برگردیم و از خود بپرسیم: انسان چگونه میاندیشد و چگونه به سوژهای اجتماعی تبدیل میشود؟
عبارت مشهور مارکس که:
«انسانها آنچنان که میاندیشند زندگی نمیکنند، بلکه شرایط اجتماعی و مادی زندگی آنان در شکلگیری آگاهیشان نقش تعیینکننده دارد.»
ما را به نقطهای مهم میرساند: انسان نه در خلأ، بلکه درون مناسبات معینی زندگی میکند؛ مناسباتی که بر کار، درآمد، مسکن، امنیت، بدن، جنسیت، آموزش، روابط اجتماعی، رسانه، سیاست و افق آیندهٔ او اثر میگذارند.
اما این گزاره را نباید به یک جبرگرایی ساده تقلیل داد.
«انسان فقط محصول شرایط نیست؛ او در همان شرایط، تجربه میکند، تفسیر میکند، مقاومت میکند، انتخاب میکند و با دیگران وارد رابطه میشود و ضمن تغییر شرایط، خود نیز تغییر پیدا میکند.»
بنابراین مسئلهٔ اصلی، رابطهٔ دیالکتیکی میان شرایط زیست، آگاهی و عاملیت است.
یکم: انسان امروز ایران چگونه زندگی میکند؟
برای فهم سوژگی انسان ایرانی، باید از تجربهٔ زیستهٔ او آغاز کرد:
- کارگری که دستمزدش با هزینهٔ زندگی تناسب ندارد؛
- بازنشستهای که پس از سالها کار هنوز برای حقوق و درمان خود باید به خیابان بیاید؛
- زنی که در زندگی روزمره با تبعیض جنسیتی و کنترل بدن و انتخابهایش مواجه است؛
- دانشجویی که آیندهٔ شغلی و اجتماعی خود را مبهم میبیند؛
- معلمی که با بحران معیشتی و محدودیتهای صنفی روبهروست؛
- جوانی که میان مهاجرت، بیکاری و آیندهٔ نامعلوم گرفتار است؛
- کشاورزی که با بحران آب و تخریب محیط زیست مواجه است؛
- و خانوادهای که زیر فشار اقتصادی، ناامنی و نگرانی از آینده زندگی میکند.
اینها صرفاً «موضوعات» مختلف اجتماعی نیستند؛ آنچه مهم است، درهمتنیدگی آنها در تجربهٔ زیستهٔ انسانهاست. بحران اقتصادی از بحران اجتماعی جدا نیست. بحران محیط زیست از مسئلهٔ معیشت جدا نیست. مسئلهٔ زنان فقط مسئلهٔ زنان نیست؛ به خانواده، کار، بدن، قانون، فرهنگ و اقتصاد متصل است. مسئلهٔ دانشجویان فقط مسئلهٔ دانشگاه نیست؛ به آیندهٔ شغلی، آزادی اجتماعی، مهاجرت و ساختار قدرت مربوط است. از این منظر، جامعه را نمیتوان مجموعهای از گروههای جدا از هم دید.
دوم: سوژه چگونه ساخته میشود؟
سوژهٔ اجتماعی از پیش آماده و خارج از تاریخ وجود ندارد.
انسان در متن مناسبات اجتماعی خود به تدریج درمییابد که مشکل شخصی او ممکن است در واقع یک مسئلهٔ اجتماعی و عمومی باشد. وقتی یک کارگر متوجه میشود مشکل دستمزد او فقط مشکل خودش نیست؛ وقتی یک زن درمییابد تبعیضی که تجربه میکند بخشی از یک ساختار گستردهتر است؛ وقتی دانشجو میفهمد اضطراب آیندهٔ او فقط مسئلهای شخصی نیست؛ وقتی بازنشسته درمییابد که مسئلهٔ حقوق و درمان او به سیاستهای اقتصادی و ساختارهای قدرت مربوط است، یک تحول مهم رخ داده است: تجربهٔ شخصی به آگاهی اجتماعی تبدیل میشود.
اما هنوز «عاملیت» شکل نگرفته است. آگاهی زمانی به عاملیت نزدیک میشود که فرد احساس کند میتواند در تغییر شرایطی که بر او تحمیل شده، نقشی داشته باشد. از همینجاست که مفهوم «عاملیت» اهمیت پیدا میکند:
«عاملیت یعنی انسان فقط کسی نباشد که وقایع اجتماعی بر او اتفاق میافتند؛ بلکه بتواند در تولید و تغییر آن وقایع نیز دخالت کند.»
در مقالهٔ نخست نیز این مسئله با مفهوم «ازخودبیگانگیِ عاملیت» مطرح شد: انسان ممکن است بداند، بفهمد و حتی مخالف باشد، اما از توانایی اثرگذاری بر جهان اجتماعی خود فاصله گرفته باشد.
سوم: نظم مسلط چگونه عاملیت را محدود میکند؟
نباید عاملیت را صرفاً یک ویژگی روانشناختی فرد دانست. عاملیت همیشه در میدان قدرت شکل میگیرد. نظم مسلط فقط با زور مستقیم حکومت نمیکند؛ قانون، اقتصاد، بازار، رسانه، فرهنگ، ایدئولوژی، نابرابری، ترس، ناامنی و حتی عادتهای روزمره نیز میتوانند مرزهای آنچه انسان «ممکن» میداند را تعیین کنند.
فرد:
- ممکن است آزادی را بخواهد، اما برای تأمین معاش مجبور باشد ساعتهای طولانی کار کند؛
- ممکن است اعتراض را درست بداند، اما هزینهٔ اعتراض را نیز محاسبه کند؛
- ممکن است به دیگری اعتماد کند، اما تجربهٔ سرکوب، نفوذ و بیاعتمادی او را محتاط کند؛
- ممکن است بخواهد مهاجرت کند، بماند، اعتراض کند یا سازمان پیدا کند، اما هر انتخاب درون مجموعهای از محدودیتهای واقعی صورت میگیرد.
«پس عاملیت به معنای آزادی مطلقِ انتخاب نیست؛ عاملیت یعنی توانِ کنش درون شرایطی که بخشی از آنها خارج از ارادهٔ فرد و جمع است.» و درست به همین دلیل، بررسی عاملیت بدون بررسی ساختارهای قدرت ناقص است.
چهارم: پس از سرکوب و جنگ چه اتفاقی برای عاملیتها میافتد؟
شرایط جنگی و سرکوب، این رابطه را پیچیدهتر میکنند.
در وضعیت جنگی، امنیت و بقا میتوانند به اولویت نخست تبدیل شوند. آیندهای که پیشتر میتوانست یک پروژهٔ اجتماعی و سیاسی باشد، به مسئلهٔ عبور از امروز تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، انسان از خود میپرسد:
- آیا فردا خانهام امن است؟
- آیا شغلم را حفظ میکنم؟
- آیا خانوادهام امنیت دارند؟
- آیا اطلاعاتی که دریافت میکنم واقعی است؟
- به چه کسی میتوانم اعتماد کنم؟
این وضعیت میتواند جامعه را از «کنشگر سیاسی» به «تماشاگر وقایع» تبدیل کند؛ همان خطری که در بخش نخست مقاله از آن سخن گفته شد.
سرکوب نیز فقط بدن را هدف نمیگیرد، بلکه تخیل سیاسی را محدود میکند. وقتی فرد پیشاپیش هزینهٔ سخن گفتن، سازمانیابی یا اعتراض را محاسبه میکند، بخشی از کنترل بیرونی به خودکنترلی درونی تبدیل میشود. اما این تمام داستان نیست؛ سرکوب میتواند ترس تولید کند، اما میتواند تجربهٔ مشترکِ بیعدالتی را نیز تولید کند و همین نقطه برای فهم جنبشهای اجتماعی اهمیت دارد.
پنجم: از رنج مشترک تا مسئلهٔ مشترک
جامعه زمانی وارد مرحلهٔ جدیدی میشود که گروههای مختلف بتوانند تجربههای پراکندهٔ خود را به یکدیگر مرتبط کنند:
- کارگر میگوید: مسئلهٔ من دستمزد است.
- زن میگوید: مسئلهٔ من آزادی و برابری است.
- دانشجو میگوید: مسئلهٔ من آزادی دانشگاه و آینده است.
- بازنشسته میگوید: مسئلهٔ من حقوق و منزلت است.
- معلم میگوید: مسئلهٔ من معیشت و آموزش است.
- فعال محیط زیست میگوید: مسئلهٔ من آب، هوا و آیندهٔ سرزمین است.
اما پرسش مهم این است: آیا اینها واقعاً مسائل جدا از هم هستند؟
اگر سرمایهگذاری، سیاست اقتصادی، ساختار قدرت، قانون، تبعیض و توزیع نابرابر منابع بر همهٔ این حوزهها اثر میگذارند، پس تجربههای متفاوت میتوانند در سطحی عمیقتر به یکدیگر متصل شوند. اینجاست که مفهوم درهمتنیدگی جنبشها اهمیت پیدا میکند.
ششم: جنبشهای کارگری، زنان، دانشجویان، بازنشستگان و محیط زیست
یکی از مهمترین ویژگیهای جامعهٔ ایران در سالهای اخیر، ظهور و استمرار اشکال متنوع اعتراض اجتماعی است. جنبش کارگری، اعتراضات زنان، جنبش دانشجویی، اعتراض معلمان، بازنشستگان، فعالان محیط زیست و دیگر اعتراضات صنفی و اجتماعی را نباید صرفاً جزایری مستقل از یکدیگر تصور کرد. هر کدام نقطهٔ عزیمت مشخصی دارند، تجربه و زبان خاص خود را دارند و نباید تفاوتهای واقعی آنان را نادیده گرفت. اما در عین حال، میان آنها امکان ارتباط وجود دارد.
کارگر بدون مسئلهٔ زن وجود ندارد؛ زن بدون مسئلهٔ کار و معیشت وجود ندارد؛ دانشجو بدون مسئلهٔ آیندهٔ اجتماعی وجود ندارد؛ بازنشسته بدون مسئلهٔ سیاست اقتصادی وجود ندارد؛ و بحران محیط زیست بدون مسئلهٔ تولید، توزیع و سیاست عمومی قابل فهم نیست.
این به معنای یکی کردن همهٔ جنبشها نیست؛ برعکس، مسئله این است که چگونه میتوان تفاوتها را حفظ کرد و در عین حال نقاط مشترک را ساخت. این همان چیزی است که میتواند از «همزمانی اعتراضها» به «همافزایی جنبشها» منجر شود.
آرمان روشن
۷ سپتامبر ۲۰۲۶
(ادامه دارد)