نه به تجاوز امپریالیستی؛ نه به جمهوری اسلامی
یکی از بحثهای رایج پس از تشدید تنشهای نظامی میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، این ادعاست که اگر جمهوری اسلامی در مذاکرات هستهای انعطاف بیشتری نشان میداد، جنگ قابل اجتناب بود. این تحلیل، آگاهانه یا ناآگاهانه، منشأ اصلی بحران را به سیاستهای جمهوری اسلامی تقلیل میدهد و نقش امپریالیسم را به عاملی ثانویه فرو میکاهد. اما آیا چنین برداشتی با تحلیل مارکسیستی از نظام سرمایهداری جهانی سازگار است؟
مارکسیسم، جنگ را نه محصول اراده این یا آن سیاستمدار، بلکه نتیجه تضادهای درونی سرمایهداری و رقابت قدرتهای بزرگ برای تقسیم مجدد جهان میداند. لنین در امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایهداری نشان داد که انحصارات مالی و صنعتی، صدور سرمایه و رقابت برای تسلط بر بازارها، منابع خام و مسیرهای استراتژیک، جنگ را به بخشی جداییناپذیر از حیات نظام سرمایهداری تبدیل میکنند. از این منظر، سیاست آمریکا در قبال ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب پرونده هستهای توضیح داد.
ایران در یکی از حساسترین مناطق ژئوپلیتیکی جهان قرار گرفته است. خلیج فارس و تنگه هرمز شریان حیاتی انتقال انرژی جهانی هستند و هرگونه تسلط بر این منطقه، اهرم بزرگی در رقابت میان قدرتهای امپریالیستی محسوب میشود. در شرایطی که رقابت میان آمریکا و چین به محور اصلی نظم جهانی تبدیل شده است، کنترل منابع انرژی و مسیرهای انتقال آن، بخشی از استراتژی مهار رقبای اقتصادی آمریکا به شمار میرود. بنابراین، تقابل با جمهوری اسلامی را باید در متن این رقابت جهانی نیز فهمید، نه صرفاً به عنوان واکنشی به سیاستهای هستهای تهران.
تجربه برجام نیز این واقعیت را آشکار کرد که حتی توافقهای رسمی نیز تا زمانی اعتبار دارند که با منافع استراتژیک قدرتهای امپریالیستی همسو باشند. خروج یکجانبه دولت ترامپ از برجام، صرفنظر از ارزیابی ما از خود این توافق، نشان داد که در مناسبات امپریالیستی، هیچ تضمینی برای پایبندی به قراردادها فراتر از موازنه قوا وجود ندارد. این تجربه، توهم به امکان دستیابی به یک توافق پایدار و برابر با قدرتهای امپریالیستی را با پرسشهای جدی روبهرو میکند.
اما نقد امپریالیسم هرگز به معنای دفاع از جمهوری اسلامی نیست. جمهوری اسلامی خود حکومتی سرمایهداری، سرکوبگر و ضدکارگری است که بقای خود را بر استثمار نیروی کار، سرکوب آزادیهای سیاسی، تبعیض علیه زنان، سرکوب ملیتها و اعدام مخالفان استوار کرده است. این حکومت بارها از فضای جنگ، تحریم و تهدید خارجی برای تشدید سرکوب داخلی، ایجاد فضای امنیتی و جلوگیری از رشد مبارزات اجتماعی استفاده کرده است. از این رو، هرگونه سیاست مستقل طبقه کارگر باید مرزبندی روشنی هم با امپریالیسم و هم با جمهوری اسلامی داشته باشد.
از سوی دیگر، این نیز یک واقعیت تاریخی است که رابطه میان جمهوری اسلامی و قدرتهای غربی همواره صرفاً رابطهای مبتنی بر تقابل نبوده است. در مقاطع مختلف، همین قدرتها با در نظر گرفتن منافع خود، سیاستهایی را در پیش گرفتهاند که به بقای جمهوری اسلامی یاری رسانده است. امپریالیسم نه بر اساس معیارهای اخلاقی، بلکه بر اساس منافع سرمایه جهانی عمل میکند. هر حکومتی که بتواند این منافع را، در هر مقطع، تأمین یا مدیریت کند، میتواند به بخشی از معادلات قدرت تبدیل شود.
در چنین شرایطی، طرح این مطالبه که «مردم باید به خیابان بیایند» بدون پاسخ به مسئله رهبری سیاسی، آلترناتیو طبقاتی و سازمانیافتگی، بیش از آنکه یک راهبرد انقلابی باشد، به یک شعار انتزاعی شباهت دارد. تجربه انقلابهای معاصر نشان داده است که نارضایتی تودهای، هرچند شرط لازم برای تحول اجتماعی است، اما بدون سازمان انقلابی، برنامه سیاسی روشن و رهبری طبقاتی، میتواند به شکست، انحراف یا حتی استقرار اشکال جدیدی از سلطه بورژوایی بینجامد.
این مسئله درباره اپوزیسیون ایران نیز صادق است. پراکندگی نیروهای چپ، اختلافات تاریخی و ناتوانی در ایجاد یک جبهه متحد طبقاتی، یکی از ضعفهای جدی جنبش کارگری و سوسیالیستی ایران بوده است. تا زمانی که یک آلترناتیو مستقل کارگری و سوسیالیستی شکل نگیرد، خلأ موجود میتواند توسط نیروهای راست، سلطنتطلب یا پروژههای وابسته به قدرتهای خارجی پر شود.
از همین رو، حمایت بخشی از اپوزیسیون راست از فشارهای خارجی، تحریمها و حتی مداخلات نظامی، تصادفی نیست. این جریانها تغییر سیاسی را نه از مسیر مبارزه مستقل مردم، بلکه از طریق جابهجایی قدرت با اتکاء به حمایت دولتهای امپریالیستی دنبال میکنند. چنین پروژهای، حتی در صورت موفقیت، به معنای انتقال قدرت از یک جناح بورژوازی به جناحی دیگر خواهد بود و نه تحقق آزادی، برابری و حاکمیت مردم.
وظیفه کمونیستها در چنین شرایطی، انتخاب میان جمهوری اسلامی و امپریالیسم نیست.
این دو، اگرچه در تعارض با یکدیگر قرار دارند، اما هر دو در چهارچوب مناسبات سرمایهداری عمل میکنند و هر دو، به شیوهای متفاوت، در برابر منافع طبقه کارگر قرار میگیرند. سیاست مستقل طبقه کارگر، نفی هر دو قطب ارتجاع است: ارتجاع مذهبی حاکم بر ایران و ارتجاع امپریالیستی به رهبری آمریکا و متحدانش.
بدیل واقعی نه در بمبافکنهای آمریکا و اسرائیل نهفته است و نه در تداوم جمهوری اسلامی؛ بلکه در سازمانیابی مستقل طبقه کارگر، اتحاد نیروهای سوسیالیست، گسترش شوراهای مردمی، تقویت تشکلهای مستقل کارگری و مبارزه برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و استقرار حکومتی مبتنی بر آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و حاکمیت شوراهای مردمی است.
شعار ما روشن است:
نه به جنگ امپریالیستی؛
نه به جمهوری اسلامی؛
زنده باد مبارزه مستقل طبقه کارگر؛
زنده باد سوسیالیسم.
ناصر