Skip to content

www.ranjbaran.net

حزب رنجبران ایران

Menu
  • خانه
  • زیست محیطی
  • دیدگاه و مقالات
  • کارگری
  • آرشیو نشریه رنجبر
  • اسناد حزب
  • آثار کلاسیک مارکسیستی
  • تماس با ما
  • جانباختگان
  • ویدیوها
  • زنان
Menu

کمونیست‌های ایران و نبرد برای هژمونی طبقه کارگر

Posted on 06/09/2026

بیش از یک قرن از نخستین تلاش‌های سازمان‌یافته کمونیست‌های ایران می‌گذرد. در این یک قرن، نسل‌هایی آمده‌اند، مبارزه کرده‌اند، زندان رفته‌اند، تبعید شده‌اند، جان باخته‌اند و نسل‌های دیگری پرچم آنان را برداشته‌اند. جنبش ما نه از کمبود فداکاری رنج برده است، نه از فقدان آرمان و نه حتی از کمبود سازمان‌هایی که خود را نماینده طبقه کارگر دانسته‌اند. با این همه، پرسشی تلخ همچنان در برابر ماست: چرا طبقه کارگر ایران، با همه وزن اجتماعی و نقش تعیین‌کننده‌اش در تولید و زندگی جامعه، هنوز از آن سازمان سیاسی و رهبری کمونیستی برخوردار نیست که بتواند نه فقط اعتراض کند، بلکه اکثریت مردم را حول یک برنامه مستقل گرد آورد و برای کسب قدرت سیاسی رهبری کند؟ چرا کمونیست‌های ایران، پس از این همه تجربه، هنوز اندر خم یک کوچه‌اند؟

پاسخ آسان، انداختن همه مسئولیت بر دوش سرکوب است. سرکوب واقعیت داشته و دارد. از ضربه به حزب کمونیست ایران و جنبش‌های انقلابی نخستین دهه‌های قرن گذشته تا سرکوب حزب توده، سازمان‌های انقلابی دهه‌های چهل و پنجاه، کشتار و زندان و مهاجرت گسترده نیروهای چپ پس از انقلاب، طبقات حاکم هرگز اجازه نداده‌اند سازمان‌یابی مستقل طبقه کارگر و کمونیست‌ها بدون هزینه پیش رود. اما اگر پس از یک قرن هنوز همه ضعف‌های خود را با سرکوب توضیح دهیم، در واقع از نقد خود گریخته‌ایم. دشمن وظیفه خود را انجام داده است؛ پرسش ما باید این باشد که ما وظیفه تاریخی خود را چگونه انجام داده‌ایم؟

تاریخ جنبش ما فقط تاریخ شکست نیست. حزب کمونیست ایران، تجربه گیلان و جنبش جنگل، گسترش جنبش کارگری در دهه بیست، سازمان‌یابی کارگران نفت، نفوذ گسترده حزب توده در میان کارگران و روشنفکران و سپس نقش اعتصابات سراسری، به‌ویژه کارگران نفت در انقلاب ۱۳۵۷، هر یک در شرایط متفاوت نشان دادند که اندیشه‌های رهایی‌بخش هنگامی که با حرکت واقعی مردم پیوند می‌خورند، می‌توانند از حلقه‌های محدود روشنفکری بیرون آیند و به نیروی مادی تبدیل شوند. شوراهای کارگری انقلاب نیز، با همه محدودیت‌هایشان، نشان دادند که طبقه کارگر فقط نیروی اعتراض نیست؛ در لحظات بحرانی می‌تواند به عرصه تصمیم‌گیری، کنترل و اداره قدم بگذارد.

اما همین تاریخ، سوی دیگر مسئله را نیز به ما نشان می‌دهد. قدرت اجتماعی به خودی خود به رهبری سیاسی تبدیل نمی‌شود. انقلاب ۱۳۵۷ یک انقلاب واقعی و حاصل ورود میلیون‌ها انسان به میدان سیاست بود. کارگران در فلج کردن دستگاه اقتصادی و سیاسی رژیم سلطنتی نقشی تعیین‌کننده داشتند؛ اما طبقه کارگر فاقد حزب واحد، نیرومند و ریشه‌داری بود که بتواند این قدرت پراکنده را به یک برنامه سیاسی و آلترناتیو سراسری تبدیل کند. طبقه در انقلاب حضور داشت، اما نتوانست هژمونی خود را بر انقلاب اعمال کند. این تمایز برای فهم مسئله امروز ما حیاتی است.

اینجاست که مسئله خط‌مشی از مسئله تشکیلات مهم‌تر می‌شود. گاه چنین تصور شده که مشکل اصلی کمونیست‌های ایران پراکندگی است و اگر سازمان‌های موجود به نحوی در یک تشکیلات گرد آیند، مسئله حزب حل خواهد شد. تجربه چند دهه تلاش برای وحدت نشان داده است که چنین نیست. نمی‌توان اختلاف بر سر ماهیت جامعه، تضادهای آن، مرحله مبارزه، نیروهای انقلاب، مسئله امپریالیسم، رابطه مبارزه ملی و طبقاتی، متحدان طبقه کارگر و راه کسب قدرت را با یک توافق تشکیلاتی پوشاند. وحدتی که بر خط‌مشی روشن استوار نباشد، یا به سرعت فرو می‌پاشد یا اختلافات را در زیر سقف یک سازمان بازتولید می‌کند.

در واقع پرسش بجای «چگونه متحد شویم؟» این است که حول کدام تحلیل، کدام برنامه و کدام خط‌مشی متحد شویم؟

مارکسیسم از تحلیل مشخص شرایط مشخص آغاز می‌کند. این حکم ساده بارها تکرار شده، اما شاید کمتر از هر اصل دیگری جدی گرفته شده باشد. نمی‌توان چند حکم عام درباره تضاد کار و سرمایه، انقلاب و سوسیالیسم را برداشت و بدون شناخت آرایش واقعی نیروها بر جامعه ایران منطبق کرد. تضادهای جامعه همگی واقعی‌اند، اما در هر مرحله وزن و جایگاه یکسان ندارند. هنر سیاست انقلابی دقیقاً در تشخیص آن حلقه‌ای است که در لحظه معین، مجموعه زنجیر تضادها را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

اگر در شرایطی معین، استقلال کشور، مقابله با تجاوز، مداخله و سلطه امپریالیستی به مسئله عمده‌ای در برابر اکثریت مردم تبدیل شود، طبقه کارگر نمی‌تواند با این استدلال که تضاد نهایی ما با سرمایه است از این میدان کنار بکشد. واگذاری مبارزه ملی به دیگر طبقات نه نشانه استقلال طبقاتی، بلکه چشم‌پوشی از میدان مبارزه برای هژمونی است. طبقه‌ای که می‌خواهد جامعه را رهبری کند باید قادر باشد در بزرگ‌ترین نبردهای جامعه حضور یابد و برای آنها پاسخ خود را ارائه کند.

اما حضور در مبارزه ملی نیز به معنای ذوب شدن در سیاست دیگر طبقات نیست. همین‌جا یکی از دشوارترین مسائل سیاست پرولتری مطرح می‌شود. کارگران، دهقانان، تولیدکنندگان کوچک، اقشار میانی، روشنفکران، بورژوازی متوسط و حتی در شرایطی بخش‌هایی از طبقات مرفه ممکن است در برابر تجاوز خارجی یا سلطه امپریالیستی منافع مشترکی پیدا کنند. سیاست کمونیستی نمی‌تواند این واقعیت را انکار کند یا با انحصارطلبی هر نیروی غیرپرولتری را از جبهه مبارزه براند. هر نیرویی که در عمل ظرفیت مثبتی در این مبارزه دارد باید امکان ایفای نقش خود را داشته باشد.

اما اشتراک در یک تضاد به معنای یگانگی منافع تاریخی نیست. طبقه کارگر باید بتواند در گسترده‌ترین اتحاد ممکن شرکت کند، بی‌آنکه برنامه، سازمان و افق مستقل خود را کنار بگذارد. اتحاد بدون کنار گذاشتن پرچم مستقل طبقاتی؛ استقلال بدون انزوا. این شاید یکی از دشوارترین آزمون‌های یک خط‌مشی واقعاً پرولتری باشد.

درست در همین نقطه است که اپورتونیسم راست و «چپ»، با وجود ظاهر کاملاً متضادشان، به نتایج مشابهی می‌رسند. اپورتونیسم راست به نام واقع‌بینی، عقلانیت، اتحاد یا صلح، استقلال سیاسی طبقه کارگر را قربانی می‌کند. در برابر فشار خارجی ممکن است راه نجات را در سازش و ادغام در نظم مسلط جهانی جست‌وجو کند، یا در داخل، به نام اتحاد، نقد طبقاتی را کنار بگذارد و طبقه کارگر را به نیروی ذخیره سیاست دیگران تبدیل کند.

اپورتونیسم «چپ» از سوی دیگر با عبارت‌های بسیار رادیکال ظاهر می‌شود. هر سازشی را خیانت، هر اتحاد موقتی را دنباله‌روی و هر تشخیص مرحله را عدول از انقلاب می‌خواند. تضاد کار و سرمایه را چنان از مجموعه مناسبات واقعی جامعه جدا می‌کند که دیگر قادر به دیدن حرکت زنده تاریخ نیست. برای او کافی است همه نیروهای غیرپرولتری را در یک سوی خط قرار دهد و خود را در سوی دیگر، حتی اگر در آن سوی خط جز چند محفل و سازمان کوچک کسی باقی نمانده باشد.

یکی استقلال را در اتحاد قربانی می‌کند و دیگری اتحاد را به نام استقلال ناممکن می‌سازد. یکی طبقه کارگر را به دنبال دیگران می‌کشاند و دیگری آن را از متحدان بالقوه‌اش جدا می‌کند. نتیجه سیاسی هر دو می‌تواند یکسان باشد: واگذاری میدان رهبری جامعه به نیروهای دیگر.

مبارزه با این دو انحراف یک جدال لفظی میان گروه‌های کمونیستی نیست. مسئله آینده یک جنبش است. اما برخورد قاطع با انحراف نیز نباید با حذف حاملان یک نظر یا تبدیل اختلاف نظری به دشمنی سیاسی اشتباه گرفته شود. ما باید یاد بگیریم علیه یک خط سیاسی بی‌امان مبارزه کنیم و در همان حال، هر جا منافع واقعی طبقه و مردم ایجاب می‌کند، با نیروهایی که با آنها اختلاف داریم کار مشترک انجام دهیم. اگر نتوانیم این دو را همزمان انجام دهیم، چگونه می‌خواهیم فردا جامعه‌ای با میلیون‌ها انسان و صدها گرایش با منافع متفاوت را رهبری کنیم؟

هژمونی پرولتری نیز دقیقاً در همین میدان ساخته می‌شود. هژمونی به معنای کنار زدن همه دیگران و نشستن طبقه کارگر بر صندلی فرماندهی نیست. هیچ طبقه‌ای با اعلامیه رهبر جامعه نمی‌شود. رهبری هنگامی به دست می‌آید که بخش‌های وسیع مردم در تجربه خود دریابند برنامه‌ای که طبقه کارگر پیش می‌گذارد، از برنامه دیگر نیروها توان بیشتری برای حل مسائل جامعه دارد.

از این رو برنامه پرولتری نمی‌تواند فقط برنامه کارگران برای کارگران باشد. طبقه‌ای که می‌خواهد رهبری کند باید برای جامعه پاسخ داشته باشد: برای دستمزد و امنیت شغلی، اما همچنین برای مسکن؛ برای تولید و صنعت؛ برای کشاورزی؛ برای آموزش و درمان؛ برای زنان و جوانان؛ برای حقوق ملیت‌ها؛ برای آزادی‌های سیاسی؛ برای محیط زیست؛ برای استقلال ملی؛ برای رابطه ایران با جهان؛ و برای اینکه توسعه اقتصادی کشور در خدمت چه کسانی و تحت کنترل چه نیروهایی قرار گیرد.

تمایز گفتمان پرولتری با دیگر گفتمان‌ها نیز در همین پاسخ‌ها آشکار می‌شود. در برابر لیبرالیسمی که آزادی را از مناسبات مالکیت جدا می‌کند، ما باید آزادی سیاسی را با قدرت اقتصادی مردم پیوند دهیم. در برابر نئولیبرالیسمی که بازار را داور نهایی زندگی جامعه می‌داند، باید حق جامعه بر ثروتی را که خود تولید کرده است قرار دهیم. در برابر ناسیونالیسمی که استقلال را بدون عدالت اجتماعی می‌خواهد، باید نشان دهیم استقلالی که توده‌های مردم از ثمرات آن محروم باشند پایه‌ای پایدار ندارد. و در برابر آن «چپی» که مسئله ملی و امپریالیسم را مزاحم مبارزه ناب طبقاتی می‌بیند، باید تأکید کنیم که طبقه کارگر دقیقاً با رهبری مبارزات بزرگ ملی و دموکراتیک است که ظرفیت خود برای رهبری کل جامعه را به اثبات می‌رساند.

از اینجا رابطه حل تضاد عمده با افق سوسیالیستی روشن‌تر می‌شود. سیاست پرولتری نمی‌تواند از توده‌ها بخواهد از مسئله‌ای که امروز زندگی و موجودیت آنان را تعیین می‌کند بگذرند و مستقیماً به مسئله نهایی سوسیالیسم بپردازند. هنر خط‌مشی انقلابی در یافتن همان حلقه‌ای است که میلیون‌ها انسان امروز قادرند آن را بگیرند و در جریان مبارزه برای حل آن، سازمان‌یافته‌تر، آگاه‌تر و آماده‌تر برای گام بعدی شوند. حل تضاد عمده پایان مبارزه نیست؛ باید میدان مساعدتری برای تعمیق دموکراسی، گسترش سازمان‌یابی مردم، محدود کردن قدرت سرمایه بزرگ و پیشروی به سوی تحولات عمیق‌تر اجتماعی و سرانجام سوسیالیسم فراهم آورد.

اما چه نیرویی این خط‌مشی را به قدرت مادی تبدیل می‌کند؟ باز به مسئله حزب می‌رسیم.

حزب کمونیست را نمی‌توان اعلام کرد. چند ده یا چند صد کمونیست می‌توانند سازمانی تشکیل دهند، برنامه بنویسند و کمیته مرکزی انتخاب کنند، اما نام «حزب» رابطه آنان را با طبقه تغییر نمی‌دهد. حزب واقعی هنگامی شکل می‌گیرد که پیشروان طبقه کارگر، کمونیست‌های آگاه و مبارزات واقعی توده‌ها در یک روند تاریخی به یکدیگر پیوند بخورند.

این سخن به معنای انتظار منفعلانه برای پیدایش خودبه‌خودی حزب نیست. برعکس، کمونیست‌ها باید از هم‌اکنون نظریه تولید کنند، خط‌مشی تدوین کنند، سازمان بسازند، کادر پرورش دهند، در جنبش‌های واقعی حضور یابند و برای وحدت کمونیست‌ها مبارزه کنند. اما جهت حرکت باید عوض شود. سؤال اصلی نباید این باشد که چگونه «سازمان خود» را به حزب تبدیل کنیم؛ باید پرسید طبقه کارگر ایران برای کسب قدرت به چه حزب کمونیستی نیاز دارد و ما برای ساختن آن چه باید بکنیم؟

این تغییر پرسش کوچک نیست. ممکن است تمام شیوه فعالیت ما را تغییر دهد.

اگر پس از دهه‌ها انشعاب، اتحاد، جدایی، جبهه، نشست، قطعنامه و دوباره انشعاب هنوز بخش بزرگی از طبقه کارگر این سازمان‌ها را بیان سیاسی مبارزه خود نمی‌داند، باید شجاعت نگاه کردن به آینه را داشته باشیم. نمی‌توان دائماً از طبقه خواست به سوی ما بیاید. زمانی نیز باید پرسید چرا ما نتوانسته‌ایم به سوی طبقه برویم و در درون حرکت واقعی آن ریشه بدوانیم.

با این همه، هیچ‌یک از این دشواری‌ها دلیلی برای نومیدی نیست. برعکس، شاید برای نخستین بار پس از سال‌های طولانی، بسیاری از توهمات گذشته فروریخته و پرسش‌های واقعی با صراحت بیشتری در برابر ما قرار گرفته‌اند. طبقه کارگر ایران از میان نرفته است؛ گسترده‌تر و متنوع‌تر شده است. مبارزه برای نان، کار، مسکن، آزادی، استقلال و کرامت انسانی متوقف نشده است. نسل‌های تازه‌ای وارد میدان می‌شوند و تجربه‌های تازه می‌آفرینند. سرمایه‌داری نیز هیچ‌یک از تضادهایی را که کمونیسم از دل آنها زاده شد حل نکرده است؛ در بسیاری زمینه‌ها آنها را عمیق‌تر کرده است.

پس مسئله این نیست که آیا زمینه برای یک جنبش نیرومند کمونیستی وجود دارد یا نه. مسئله این است که آیا ما قادر خواهیم بود از تجربه یک قرن مبارزه، پیروزی و شکست بیاموزیم و خود را برای وظایف این دوران دگرگون کنیم؟

اگر بتوانیم از دنباله‌روی راست و انزوای «چپ» عبور کنیم؛ اگر بتوانیم تحلیل مشخص را جایگزین فرمول‌های منجمد کنیم؛ اگر وحدت را بر اصول، خط‌مشی و برنامه استوار کنیم؛ اگر در مبارزه ملی وسیع‌ترین نیروهای ممکن را گرد آوریم بی‌آنکه پرچم مستقل طبقه کارگر را زمین بگذاریم؛ اگر به جای ادعای هژمونی برای کسب آن در میدان واقعی جامعه مبارزه کنیم؛ و اگر کمونیسم بار دیگر در میان کارگران و زحمتکشان به نیرویی زنده و مادی تبدیل شود، آن‌گاه «اندر خم یک کوچه» سرنوشت محتوم ما نخواهد بود.

راه دشوار است، اما آینده تابناک. شکست‌های گذشته حکم ابدی تاریخ نیستند؛ درس‌های تاریخ‌اند. نیرویی که قادر باشد از شکست‌های خود بیاموزد، هنوز شکست نخورده است.

کمونیست‌های ایران می‌توانند از این کوچه بیرون آیند؛ نه در انتظار معجزه، نه با اعلام یک حزب دیگر، بلکه با ساختن خطی که حقیقت خود را در مبارزه واقعی مردم اثبات کند، اعتماد طبقه کارگر را به دست آورد و بتواند اکثریت کار و زحمت را برای حل مسائل امروز و گشودن راه فردای سوسیالیستی گرد آورد.

آن روز، مسئله دیگر این نخواهد بود که چه کسی خود را پیشاهنگ می‌نامد.
پیشاهنگ را تاریخ مبارزه، اعتماد توده‌ها و توانایی رهبری آنان تعیین خواهد کرد.

صفا       شهریور ۱۴۰۵

رنجبر ۲۵٦Download
رنجبر ۲۵۵Download
رنجبر - ۲۵۴Download
رنجبر ۲۵٣Download
رنجبر ۲۵٢Download
رنجبر ۲۵١Download
رنجبر ۲۵۰Download
رنجبر ۲۴٩Download
رنجبر ۲۴٨Download
رنجبر ۲۴٧Download
٢٤٦Download
©2026 www.ranjbaran.net | Design: Newspaperly WordPress Theme